شاید اینی که مینویسم خیلی طولانی باشه و مجبور بشم چند قسمتش کنم اما خواستم بازهم بنویسم همین : برام فرقی نمیکنه که بخونیش یا نه فرقی هم نمیکنه پیامی بزاری یا نه اما بعضی از این حرفا برای بعضی از دوستام که میان اینجا و میخونن میشه یه تجربه که دیگه نخوان خودشون تجربه ای تلخ داشته باشن .

دیشب بعد از مدتها رفتم روبروی همان دیوار کذائی همان دیواری که استوار و پا برجا با صبرو طاقت بی اندازه ای بمن اجازه میداد تا آجرهاشو بشمارم حتی بهش خُرده بگیرم که چقدر تو رو نامنظم چیدن بعضی آجرهات کوچیکه بعضی هاش بزرگ بعضی افقی بعضی عمودی تازه بهش غُر میزدم هی 62در 62 مگه نمیدونی تو دیوار انتظار و افکار منی ؟ چطوری بشمارمت با اینهمه بی نظمی ات ؟ بعد خنده ام میگرفت که چقدر خُل شدم . روزگارم رو ببین که یه دیوار شده مونس تنهائیام ... بعد صبر میکردم کبوترا بیان روی هُره ی اون بشینن و صداشونو بشنفم انگاری میومدن و اسممو صدا میزدن و پیام می آوردن پیامی از تو .........
یه روزی این دیوار و کبوتراش برام یه جور دیگه بود ... اما دیشب وقتی روبروش قرار گرفتم هیچ احساسی نداشتم هیچ احساسی ...
دیوار کج و موَج میشد میخواس شمارش انتظار رو شروع کنم اما نخواستم ، دیگه نمیخواستم بشمارمش دیگه نمیخواستم منتظر کبوترای خبر رسون بشم دیگه بس بود بس ِ بس .............

تنها با موج افکارم روبرو شدم دیوار برام شد پرده سینما و یاد آوری ثانیه به ثانیه کلمات ، حرفها، حرکات ،تلفن ها ، پیامها و .........
تو که میدونی حافظه ام خیلی قویه میدونی که هرچیزی مربوط به تو بود عین فیلم تو مغزم ثبت میکردم .... تو همیشه میگفتی یادم نمیاد همیشه میگفتی آه یادم رفته همیشه میگفتی یادم نمیاد دیشب چی خوردم !!! و جالب اینجا بود تموم چیزائی که بمن مربوط میشد یادت نمی آمد و یادت میرفت ........
آره ده ماه گذشت ده ماه و چند روز ......... از چی ؟ بازم یادت رفت ؟ از قرارمون .
میدونم که اونروز رو یادت نمیاد اما من ثبتش کردم کلمه به کلمه حرفات ثانیه به ثانیه انتظارم ... درست نهم فروردینماه سال 1387 همین امسال رو میگم خیلی دور نیست ... زنگ زدی ، گوشی رو برداشتم :
بله ؟
- بله نه ؛ سلام
سلام عزیزم
- سلام جی ی ی ی ی گگگگگگگگگگگگگگ رررررر ( درست با همین لحن کشش دار کلمه جیگر رو میگفتی ) ؛ دلم برات تنگ شده ؛ دارم برنامه ریزی میکنم دو روز بیام پیشت ؛ امشب منتظر تلفنم باش تا ساعت حرکت رو بهت خبر بدم .
از خوشحالی بالا و پایین می پریدم ؛ گفتمت : لحظه شماری میکنم
- میام عزیزم میام ؛ دوستت دارم آخه تو زن منی حلال منی تو عزیز منی میشه نیام ؟
چشم انتظارم نزاری ها ؟دلم پوسید تو این شبای تنهایی عید نوروز ....
- میام جیگر ؛ چیزی لازم نداری ؟
تو رو ؛ فقط تو رو ...........
بقیه اشو بگم ؟
شب زنگ نزدی بجاش اس ام اس فرستادی که ساعت دو نیمه شب تماس میگیرم . تا ساعت 2 راه رفتم راه رفتم راه رفتم عکستو بغل کردم ؛ بوسیدم ؛ بوییدم ؛ پس چرا تماس نمیگیری ؟ عزیزم دق مرگ شدم زنگ بزن دیگه .... صدای زنگ ساعت سه و نیمه قلبم داشتم از جا کنده میشد پریدم گوشی رو برداشتم ؛
سلام عزیزم
- سلام جیگرم ؛ ببخشید دیر شد ؛ تا همه ....... زودی گفتم : عیبی نداره عزیزم ....
- خواب که نبودی ؟!!! ( میتونستم بخوابم ؟)
نه ... منتظرت بودم
- دخترم کجاست ؟
خوابیده .........
خیلی آروم حرف میزدی صداتو بسختی میشنیدم ؛ انگار نجوا میکنی ؛ گفتم مگه نمیتونی حرف بزنی ؟ کجائی که اینقدر آروم حرف میزنی ؟
بجای جواب گفتی :- صبح نمیتونم بیام ..
گلومو بغض گرفت .........
چرا ؟؟؟؟؟؟
- نشد ، برنامه جورنشد، شاید فردا بیام ....
با بغض گفتم : باشه .....و سکوت کردم ( فریادمو قورت دادم ، حقم رو قورت دادم ، درخواستم رو قورت دادم )
از پُشت تلفن بوسیدی منو هزاران بار ؛ باهام نرد عشق باختی اونم تلفنی ؛ نازمو کشیدی اونم تلفنی ... به همیناشم راضی بودم چون دوست داشتم چون عاشقت بودم چون هرچی که تو میخواستی برام مهم بود چون آرامش و آسایش تو برام ارزش داشت چون ...
و نیامدی .........نیامدی ؛ نیامدی .... تا روز هجدهم فروردین ... که اومده بودی ؛ اما نه پیش من ................
بقیه اش باشه برای دفعه بعد تا بگم چی شد ..............