آغاز عشق، قیل و قال دل، دروغ بود
عشقت دروغ، کل حقایق دروغ بود
دستت نوشت: عاشق تو، تنها و هر کجا
دست ظریف و خط شقایق دروغ بود
افسانه بود؟! مهر تو بر دل چه سان نشست؟
آن لحظه ها، کل دقایق دروغ بود
حالا عبور می کنم از هرچه بود و هست
از هرچه چشم های مرا بر دل تو بست
روزی دلت برای دلم تنگ میشود
صدها دریغ، قلب منم سنگ می شود
شاید به سنگ بودن خود شرم می کنی
از سرد بودن قلب خودت شرم می کنی!
احسان ِ روزهای قدیمی ِ مرا ببخش
ای آرزوی آن دل صمیمی، مرا ببخش
بعد از تو باز خاطره تکرار می شود
مثل طناب بر تن من دار می شود
یادش بخیر عشق تو تنها امید بود
دیگر گذشت، عشق تو انکار می شود
آن زن که رفت، پیش خودش کم کسی نبود
دلدادگی رسم ِ زمان است، تکرار می شود
اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه
غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود
چشمان مست، خواب کسی را به هم نزد
وقتی که رفت، چشم تو بیدار می شود...
*************************************
وقتی شروع میکنم از زندگی خودم گفتن و نوشتن ؛ خیره خیره نگاهم میکنه (حسش میکنم )و تو مغزش میگذره که دیگه چه دروغی بسازم و تحویلش بدم ؟ آخه دروغگو کم حافظه هم میشه چیزائی رو میگه که فکر میکنه به من گفته که هرگز نگفته یا بار اوله که میشنومش . ولی شاید یه جور دیگه به یکی دیگه گفته مثل قضیه ی اون ا................... میدونه من حافظه ام خیلی قویه و هیچیو فراموش نمیکنم ها؟! میدونه که من کلمات تو مغزم ضبط میشن و پاک شدنی نیستن اونم حرفا و حرکات کسی که برام مهم بوده باشه . یه حرفائی گاهی میزنه که برام خیلی عجیبه ؛ اینم میدونه که در مورد بعضیاش حتی نمیخوام ازش سئوال کنم همینطوری میگه و میره ... باشه ؛ من میمونم تو همین افکار تا اونقدر بزرگ بشن که یه پیله درست کنن دور هیکلم و قلبم و بعدش یه شکل دیگه بزنن بیرون ... اما نمیخوام شکلش ؛ شکل ِ نفرت و انزجار بشه خودم نمیخوام نه اینکه نتونم خودم اینو نمیخوام . چقدر دلم براش میسوزه که حتی میترسه به منم راستشو بگه و خودشو مجبور میکنه که دروغ بگه و تظاهر کنه واسه چی ؟! منکه گفتم حرف راست اگر تلخ هم باشه قابل پذیرش و هضمه و چیزی رو که تحمل ندارم دروغه و اینکه بفهمم حرفای زده شده دروغ بودن و چند منظوره .... دروغ تو شکم ِ ترسه .......... از چی میترسه تا خدا هست ازکی میترسه ؟! مگه ایمان راسخ به خدا نداره ؟!
یه روز یکی بمن گفت : تو که آبجو میخوری ؛جو ِ خالی بخور که عَرعَر هم بکنی (( اینو بعنوان یه ضرب المثل برام گفت )) و این حرف زمانی بود که پُر از بغض بودم و حرف ؛ ولی نمیتونستم گریه کنم ؛ اشکم پایین نمی اومد.دلم واسه یکی خیلی میسوزه ...........................................