زندگیم شده مثل گاز زدن سنگ
تصور ِ نبودنش مثل نفس کشیدن توی کیسه ی نایلونیه
توی هرجاده ای مغشوش میشم از افکار
سفر خسته ام میکنه ؛ حالاها بیشتر ...
دلم بدجور داره زوزه میکشه
استخوانهام مورمور میشن
انگاری خفاشها عصاره وجودمو به نیش کشیدن
زخمی هستم زخمی ...
بخاطر چشمانی که هرگز ندیدند مرا
او دورشده است ؛ اما همه چیز سرجای خودش مانده است
جز من ....
روی پله های خونه ای ؛خیس از باران است یا اشک من ...
لم میدهم ...
تک شاخه ای سبز زیر پایم
لابلای سنگهای دیوار ...
از چشمان من سبز شده اند یا دلتنگی ابر ؟
هیچکس شبیه تو نیست
اجتناب ناپذیر است این بُریدن
اما ....
چشمانی که میسوزند
زیر آوار پریشانی
******
زنگ زنگ زنگ
پُرو پُرو همینطور زنگ میزد ؛ ادامه داد ؛ یکساعت پشت سر هم ... جواب نداشت
. حرفی برای گفتن با این آدم ندارم تا صدامو میشنفه میگه زنم میشی ؟ دوستت دارم
...اَه اَه حالم بهم میخوره از اینهمه دروع این آدما تاکی میخوان بهمدیگه دروغ بگن
... خیلی خستمه ؛ انگار یه کوه سنگین رو هرروز جابجا میکنم .حوصله ی
حرف زدن با هیشکیو ندارم . ازبس الکی خندیدم و گفتم خوبم ازبس الکی خوش و بش
کردم از خودمم حالم بهم خورده ... خوب منم یه جور دیگه دروغ میگم
دیگه ؟!! حالم بَده ؛ میگم خوبم ... پُر ِ گریه ام ؛ لبخند میزنم . تمام تنم درد
میکنه ؛اُرس و قرص راه میرم وانمود میکنم خوب خوب خوبم .اما نه خوب نیستم به تو
وبلاگ عزیز و غمخوارم دیگه نمیتونم دروغ بگم . حالم خیلی خرابه افتضاحم افتضاح