خودم هم نمیدونم چه مرگم هست ؟ اما احساس میکنم که هزاران هزار چشمه ی داغ خورشید بر من سرازیر شده و مرا میسوزاند .حس میکنم در هزار لای زندگی گم شده ام . حس میکنم کسی صدایم را نمیشنود . شریکی برای دلم ندارم و برای غصه های م سینه ای نیست تا سر سنگینم را بر آن تکیه دهم . دستمالی نیست که اشکم را پاک کند و غصه از روحم بزداید. نفسهایم به شماره افتاده اند . انگیزه ای برای ماندن ندارم . اما مجبورم ،مجبورم که بمانم و وابسته ها را از فلاکتی که خودم در بوجود آوردنش نشان داشته ام . برهانم آنان را برهانم . آنها خود نخواستند که بیایند . من آن ها را بوجود آوردم و حالا چشمم کور مسئولم . اما چه کسی مسئول بدبختی من است ؟ چه کسی مرا درک میکند ؟ کیست که به گردن بگیرد سالهای از دست رفته ام را ؟ آخر خدایا تو کجائی که صدای مرا فقط صدای فریاد مرا نمی شنوی ؟به کدامین گناه باید بسوزم ؟ به کدامین جرم باید در این زندان به زنجیر کشیده شوم ؟ فلسفه ی زندگی چیست ؟ رنج؟ درد ؟
درد من حرف نیست . درد من خود درد است . چطور میتوانم درمانش کنم ؟سرنوشت گل آلود من با خون مخلوط گشته و حلقومم را میخراشد. تا چه وقت ؟ چرا خدا صدایم را نمیشنود ؟ چرا؟ خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خیلی محزونم . خیلی دلشکسته ام . خیلی سرخورده ام . چه کنم ؟ چه کنم ؟ چه کنم ؟
ایکاش همان لحظه ای که زندگیم را به تو تقدیم کردم به تو میگفتم که مواظب باش این زندگی و این دل از شیشه است . مبادا آنرا به بازی بگیری و بشکنی اش . کاش گفته بودم . اما تو زودتر گفتی که تورا برای شکستن برداشتم . و مرا شکستی و بند زدی . مرتب میشکنی و بند میزنی . آخر من به کدامین گناه باید به پای تو بسوزم و دم نزنم . چرا مرا آزاد نمیکنی ؟
