خواب دیدم ، یه خواب عجیب ...
خواب دیدم که من نیستم ... و تو هستی
انتظار میکشی ، انتظار مرا به این امید که دوباره بیایم ...
بعد دیدم که رفتم توی دفترچه خاطرات قدیمیت و گم شدم
تو هی ورق میزدی آنقدر ورق زدی تا منو پیدا کردی زیر خاکهای دفترچه متروک خاطرات ... مرا تکاندی ، تازه شدم ...
گفتی : دیگر نرو ، گم نشو ، بی من نرو که گم میشی ...
لبخندی زدم و گفتم باشه ، اما تو دستمو ول نکن . خوب؟!!
اما ....
طوفانی در گرفت ، گردبادی اومد و منو با بقیه ورقهای کهنه ی دفتر خاطراتت پراکنده کرد ...
باد منو آنقدر بالا برد و برد و برد تا به آسمون رسیدم و روی یه ابر جا گرفتم ... خیلی از تو دور شده بودم ...
و ................
و تو میخندیدی به شدت قهقهه میزدی . صدای خنده ات منو میترسوند .وحشتناک بود و تو بی اینکه بدونی برای چی داری اونطوری با صدای بلند میخندی و منو با انگشت نشون میدی و به استهزا میگیری ...
