دلم گرفته بود میل به خانه رفتن رو نداشتم غرقِ ابهامی غریب بودم . رفتم بر بلندای یک بام . لبهُ بام نشستم . باد تندی میوزید . به او قول داده بودم حتی در بدترین شرایط دست به کار احمقانه ای نزنم . اما با حضرتش به راز و نیازی عاشقانه مشغول بودم . دلم نمیخواست بمانم دیگر دوست نداشتم در این دنیای خاکی باقی باشم . هرروز در تار و پود زندگی و روزمرگی و تکرار ملال انگیز این زندگی بیهوده بیشتر از قبل گره میخورم . تماس گرفت . کجائی ؟ میخوام ببینمت . فقط بهش گفتم دکتر هستم اما نگفتم کدام دکتر و کجا ؟ او نمیدانست که جائی نشسته ام که اگر شدت باد بیشتر میشد دیگر هرگز نمی توانست مرا ببیند . خودم را برای انچه که بر سرش آمده بود مقصر میدانستم . دیگر تاب و تحمل شکنجه روحی او را نداشتم. آخر او را از جانم بیشتر میخواستم . نگهبان ساختمان که نمیدانم از کجا فهمیده بود کسی بالای بام رفته به سراغم آمد آرام و با تحکم گفت اینجا چه میکنی ؟ به آرامی سر برگرداندم و گفتم : هواخوری !! اشکالی داره ؟ گفت : نه ، اما خواهش میکنم کمی اینطرفتر بیائید برای هواخوری . آنجا که نشسته اید خطرناکه . .... گوشی ام زنگ زد . نگاهی به شماره انداختم نه آشنا نبود. نگهبان التماس میکرد . خواهش میکنم برایم مسئولیت داره هرکاری بگید انجام میدم فقط بیائید پایین ... لبخندی زدم و گفتم : هیچکس نمیتونه کاری رو که میخوام برام انجام بده . در توان هیچکس جز او نیست و اشاره به آسمان لایتناهی کردم . گفت : باشه من دعا میکنم براتون و اشک مثل سیلاب از چشمانم فرو میچکید. گوشی دوباره زنگ زد ایندفعه او بود همان که بخاطرش نمیخواستم بمانم همان که بخاطرش غرورم را لگد مال کرده بودم . همان که تمام زندگی من بود . نمیتوانستم حرف بزنم انگار لال شده بودم . ازم دلخور شد و گفت : دیگه زنگ نمیزنه تا خودم هروقت خواستم باهاش تماس بگیرم. وتماس گرفتم و دیدمش . قلبم با تپشی دیوانه وار میزد . صبحش وقتی سر کار رفته بودم چنان روحیه خرد و خرابی داشتم که هرکسی منو میدید میفهمید یه چیزیم شده . حتی نظافتچی و آبدارچی پرسیدند طوری شده ؟ چند وقته تو خودتون فرو رفتین حتی یادتون میره جواب سلام بدین یا حتی مثل همیشه دستور چای پشت سر هم بدین . کمکی از دستمو ن بر میاد....
در نی نی چشمای اطرافیانم میدیدم که چقدر نگرانند. و به همه میگفتم چیزی نیست فقط خسته ام یا میگفتم سرم درد میکنه یا الکی بگم حالم خوبه مرسی .
در چنین وضعیت روحی معمولا هر کسی یه سرگرمی قوی توی زندگیش داره که به اون خودشو سرگرم کنه . اما من چی داشتم . حتی عشقم از من گریزان بود . اونم طاقت کنارم بودن رو نداشت . خودمو غرق کار و افکار خودم کردم مثل آدمهای زنده ولی خاموش . مثل یه مردهُ متحرک ...
هیچگاه تا این حد مثل امروز احساس خفت و خواری نکرده بودم . فریاد میزدم تو کجائی ؟ آخر چرا ؟ چرا منو اینگونه اسیر و وابسته خودت کردی که حالا نمیتونی کنارم باشی ؟ حتی منو از شنیدن صدات محروم کردی .
مرگ بر من و دل من که اینچنین خوار و خفیفم کرده . نوار موسیقی ملایمی گذاشته ام و بغض راه نفسم رو گرفته ... سیلاب اشک دیگه اجازه ام نمیده که قطراتشون در پنهان و خلوتم فرو بریزند . بهانه ای دیگه ندارم . فقط اشک جواب درد درونم رو میده . در دل فریاد میزنم آخر کجائی . تو را میخواهم . فریاد پنهانم تبدیل به ناله ای سوزناک شده . نه دیگر نمیتوانم . او پر مسئولیت تر از این حرفهاست که بخواد بدونه داشتن احساسات اینچنینی وقت باید براش گذاشت و یا دل گذاشت . من جز تو را نمیخواهم و تو جز کارت و حل گرفتاریهایت چیز دیگری نمیخواهی .
زندگیم هروز تلخ تر از روز قبل میگذرد . کارد به استخوانم رسیده . زهر هلاهلی را که قطره قطره به کامم میریزد این زندگی و توانی برایم نگذاشته است . من ذره ذره ذوب میشوم و او نمیداند . که برایم نوشداروست .
به کجا پناه ببرم ؟ به کجا ؟
طاقت کم لطفی هایت را ندارم . عشق کور و کرم (همانی که ازش میترسیدی) نمیگذارد که شخصیت محکمی در برابرت داشته باشم . در برابر تو ضعیف و ناتوانم . بی ثبات و متزلزل و از خود گذشته . گاه دلم میخواهد التماست کنم . گاه دلم میخواهد با همان غروری که با دیگران برخورد میکنم با تو نیز اینچنین باشم . اما نمیتوانم تو برایم غیر از دیگرانی . غیر از بقیه مردم .
دیگر نمیتوانم دست از این حالتهای ضد و نقیضم بردارم . من از چه کسی فرار میکنم ؟ از خودم ؟
فکر میکنی چند بار میشه دوست داشت و عاشق بود ؟ چند با ر میشه یه دل رو هبه کرد؟ مگه دلم بازیچه بوده که دست هرکسی بسپارمش . حالا بشین و فکر کن برایم چه بودی و چه هستی که حتی حاضرم بخاطرت بمیرم. میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه ؟ ودیگری رو از جون خودشم بیشتر بخواد ؟ اما من اینگونه ام تو را بیشتر از خود و خواسته و جانم میخواهم . نمیخواهم سوهان روحت باشم . من آمدم که آرام جانت باشم . نه آزار روحت . ببخش مرا اشک دیگر امانم نمیدهد که بیش از این برایت بنویسم . تو را بخدا میسپارم . امید دارم که همه مشکلاتت حل بشود و روز به روز زندگی بهتری داشته باشی .
آه .... صدایت . ............................